يك داستان تقريباً ضعيف با تكيه بر دنياي مدرن امروزي براي ايجاد روابط و نشان دادن گونه اي از سوءاستفاده از آن. شروع داستان يك اشنائي كوتاه از شخصيت پر از اضطراب و تنش جان ( بن چاپلين ) در مقابل دوربين كامپيوتري است. حتي براي راحتتر كردن وجود دوربين بدون حتي وجود كامپيوتر استفاده از تكه هاي از فيلم هاي آشنائي هاي اينترنتي خانمهاي روسي آغاز مي شود. اشنائي بيننده با ناديا ( نيكول كيدمن ) دقيقاً به اندازه آشنائي شخصيت بن از اوست. نشان دادن روابط دور زباني و سعي در ايجاد همدردي بيننده با شخصيت بن انچنان بالا مي گيرد و طولاني مي شود كه در اغلب موارد باعث خستگي و از حوصله خارج شدن بيننده است. در ضمن در اصل فيلم به دليل وجود ديالوگهاي به زبان روسي متعدد و طولاني باعث سردرگم شدن تماشاچي مي شود هر چند كه كارگردان سعي كرده با استفاده از جلوه هاي بصري فراوان انتقال مطلب خوبي داشته باشد ولي در بيشتر موارد تصاوير در اين مورد قاصرند.
يكي از جالب ترين صحنه هاي فيلم همواره صحنه هاي نبرد بين دو شخصي اول زن و مرد اين ماجراست ولي در طول فيلم جز اتفاق نهائي و كمي ايجاد جنبه حركتي و اكشن فيلم سعي در برخورد احساسي با تماشاچي دارد كه با توجه به آمار بسيار ناموفق بوده است.
خيلي از خانمهاي كه من مي شناسم از تنهائي و رنجي كه زنها توي اين دنيا مي برند حرف مي زنند ولي مي دونيد چيه توي اين فيلم يه چيزي به همه درس داده ميشه به نظر من البته. وقتي سالهاي سال با يك زندگي كني و با اين تفكر باشي كه زندگي آرماني دنيا رو اون داره معلومه كه معني دنياهاي ديگر رو نمي فهمي. استريد مكنوسن (آليسون لومان) نقش يه همچين آدمي رو بازي مي كنه با اينكه زياد تجربه اي نداره ولي خيلي قشنگ بازي هاي احساسي خوبي رو به نمايش مي ذاره. حالا فرض كنيد كه پسر - تا حالا توسط مادرش از نزديك شدن، احساسي، به اونها جلوگيري مي شد - ميآد تا كمكش كنه دنيا رو بهتر ببينه. عشقي كه اين دو تا با هم توي اين فيلم شروع مي كنن مثل بقيه فيلم هاي جوان پسند (Teenager) نيست،...، يك عشق پاك كه حتي وقتي پسر،پل تروت (پاتريك فيوجيت) مي خواد حالش رو بعد از برگشتن از دومين سرپرست هاش بپرسه ميگه :
« هنوز هم منو ناديده مي گيري!؟ » ("!?Still Ignoring Me")
ديشب كه اين فيلم رو ديدم متوجه شدم خيلي از چيزهايي كه ما توي زندگي بقيه فكر مي كنيم وجود داره ممكنه واقعا وجود نداشته باشه. كلر(رنه زلوگر) توي فيلم به ما نشون مي ده كه زندگي با عشق خيلي هم ساده نيست
« هيچوقت خيلي به يك آدم خرد شده نزديك نشو !» ("Never Get Close To A Broken Person")
و فردا صبح مي بينيم كه اين زندگي هم از هم ممكنه بپاشه.
توي اين فيلم آدمهاي خوب و بد زيادي نشون داده ميشن آدمهاي كه سعي مي كنن با ديندار نشون دادن خودشون از زندگي واقعي فرار كنن آدمهايي كه زندگيشون رو بهر نحو بهر قيمتي دوست دارن ولي بعضي ها مثل پاتريك و آستريد زندگي رو دلشون مي خواد آونطور كه هست ببسنند.
فيلم با روايت ساده اي شروع ميشه ولي وقتي ادامه پيدا مي كنه و يا حتي به پايان مي رسه آدم بازهم سر درگم شروع كردن در انتهاي ماجراست:
« من نمي دونستم شروع كجاست تا وقتي كه به پايان رسيدم.» "I didn't know what was the start until I reached the End."
بازيهاي خوب بازيگرهاي در نقشهاي اينگريد مگنوسن (ميشل فايفر) آستريد، پل و كلر فيلم رو خيلي محيط واقعي زندگي نزديك مي كنه حتي دعواهاي ساده يك زن و شوهر متمول. در هيچ جاي فيلم كارگردان سعي نمي كنه تماشاچي رو توي هچل حل كردن معما بندازه ولي تا اونجا كه مي تونه معماهاي مطرح شده توي ذهن اون رو سعي مي كنه حل كنه. فيلم انقدر قشنگ هست كه بشه براي پسر و دختراي ايراني توي محيط خونه پحشش كرد و سانسور نكرد. درسهاي خيلي قشنگي هم همراه خودش داره بد نيست اين فيلم رو نه سرسري بلكه با دقت تمام ديد هم براي من و شماي عادي هم براي آدمهاي حرفه اي سينماي ما.